کار جدیدم تقدیم به یکی از دوستانم

یه تابلو که موقع تذهیبش خیلی بهش علاقه مند شدم . . .

تابلوی جدیدم - آذر 93

جدیدترین کارم . . .

در آستانه ی آغاز تولدم . . .

 

بیست و چهار سالگی ام را مرور می کنم

 

پر از روزهای خیلی خوب و خیلی کم روزهایی که شاید مُرده بودم !

 

و اکنون در آستانه ی آغاز بیست و پنج سالگی ام . . .

یه اردیبهشت دیگه . . .


بوی مهربانی می آید , فرشتگان سراسیمه عطر گل می پاشند


به گمانم اردیبهشت است


فصل تولد من . . .


نمی شود که در کوچه های اردیبهشت , تنها قدم زد


خودت را زود برسان . . . !

سفره هفت سین امسال من

این عید تو را کم دارد . . . !


تابلوی تذهیب

آخرین تابلوی من در سال 92


مخصوص عاشقان . . .

 

گاهی باید فیل را در هندوستان رها کرد

باور کن بد است . . .

باور کن درد دارد . . .

اینکه یک نفر را تنها میگذاری ,

اینکه کلی خاطرات شیرین را از یک نفر می گیری و یک کوه غم در دلش می نشانی

بعد میگویی دیگر به سراغم نیا !

اصلا تمام اینها به کنار , اینکه فصل پاییز شود . . .

شب زمستانی شود و تو ناگهان یک عکس ببینی , ناگهان یک آهنگ بشنوی . . .

اصلا یک نام , یک صدا , تو را ببرد به دور . . .

ببرد پیش همانی که تهِ دلش را خالی کردی

و آخرهای شب  شاید هم دم صبح ,

 دلت چشمهایی را بخواهد که ول کردی به امان خدا . . .

دلت دستهایش را بخواهد . . .

دلت اداهایش را بخواهد و آن وقت بفهمی نداریش

و آن وقت که دیر می شود بفهمی نداریش . . .

بی خوابی بزند به سرت و فقط یک جمله برایش بنویسی

آخ که یک جمله . . .

خوب ننویس عزیزدلم با تو هستم

ننویس عزیزکم . . .

شاید آن یک نفر همان شبی که تو فیلت یاد هندوستان کرده همان شب ,

 زار زار اشک ریخته باشد

بعد به خودش قول داده باشد که فردا روز دیگری ست . . .

که فردا از نو شروع کند . . .

که دوباره برگردد به زندگی و گذشته را بریزد دور . . .

کلی با خودش و تنهایی اش حرف زده باشد که خوب او که رفته , رفته دیگر . . .

زندگی که نرفته است هان؟!

بعد شب با چشمهای اشک آلود بخوابد و صبح بیدار شود به امید یک روز نو . . .

گوشی را بگیرد دستش ببیند ساعت چند است بعد علامت پاکت را آن گوشه ببیند

بازش کند و بخواند که برایش نوشتی :

فدای چشم های سیاهت که دیگر ندارم . . .

حالا تو فکر کن که چه کردی

 با چشمهای اشک آلود سیاهی که به امید سفیدی روز باز شد !!!

به قول یکی از دوستان :

وقتی دیدی دلت برام تنگ شده بدون منم دارم به تو فکر می کنم . . .

سفر نصفه نیمه !

سلام از تمام دوستان عزیزم که به هر صورتی به من تسلیت گفتن چه با حضورشون و چه با پیامهاشون دلم رو آروم کردن سپاسگزارم 

 همینجا به آسیه ی عزیزم و زکیه ی مهربونم تسلیت میگم انشالله خداوند تمام اموات رو ببخشه و بیامرزه

روح دو عزیز از دست رفته شاد . . .

کسی از تو می رود و بعد تو دلت میخواهد از همه دنیا بروی . . .  !


Time Will Make You Forget Me But Time Will Make Me Love 

 

 You More Than Before . . . 

دیدگاهی در مورد هنر " تذهیب "


مصاحبه ی مدیر وبلاگ بجنورد 1400 جناب استاد سیدی زاده با من 

آغاز پاییز . . .

هرچه کردم که شوم با تو هم آغوش ، نشد


یا کنم قصه عشق تو فراموش ، نشد


باده تلخ ، مگر عقده گشاید ورنه


کام دل حاصل من زان دو لب نوش نشد


گریه کردی که چو پروانه مرا سوخته ای


شمع من! عاقبت این گریه گنه پوش نشد


گفتم ار مست شوی کام دلی گیرم لیک


گشتم از چشم سیه مست تو مدهوش نشد


شبی از بیخودی آغوش گشودی بر ما


قسمت ما دگر آن گرمی آغوش نشد


اشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب


آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد


دامن افشان چو نسیم از بر ما دوش گذشت


به خدا غصه عمری چو غم دوش نشد


(هاشم محجوب)

مصاحبه با روزنامه خراسان شمالی سه شنبه 1392/06/05

  نویسنده(گروه ادب و هنر) -    "فاطمه وليان  "در سال 1368 در اسفراين متولد شد.وي به دليل علاقه اي که به هنر داشت دوره هاي آموزش فني و حرفه اي را در رشته تذهيب و مينياتور گذراند و به طور حرفه اي وارد اين عرصه شد.

وي با بيان اين که با وجود کيفيت بالاي دوره هاي آموزشي در فني و حرفه اي امروزه کمتر شاهد آموزش رشته هاي هنري هستيم، مي گويد: وجود دوره هاي مقطعي در آموزشگاه هاي آزاد و مراکز هنري چندان اصولي نيست و فرد نمي تواند به شکل حرفه اي و در حد قابل قبولي آن رشته را فرا بگيرد.

وي با اشاره به اين که اين رشته آن طور که بايد شناخته شده نيست و بسياري از مردم شناخت کافي از اين هنر ندارند، اظهار مي کند: برپايي نمايشگاه ها مي تواند مردم را بيش از پيش با اين هنر آشنا کند. اين امر درگسترش اين رشته هنري تاثير زيادي دارد.

وي به ظرافت هاي موجود در اين رشته اشاره مي کند و مي افزايد: از آن جا که هنرمند براي ديده شدن نيازمند عرضه آثار هنري اش است، فراهم کردن زمينه هاي لازم براي ارائه آثار در قالب نمايشگاه، حتي نمايشگاه فروش آثار هنري ضروري است.

" ولیان " با اشاره به ارتباط تنگاتنگ تذهيب و خوشنويسي مي گويد: متأسفانه تعامل چنداني ميان انجمن خوشنويسي و هنرهاي تجسمي وجود ندارد ضمن اين که تذهيب هنري مستقل است و پيام هاي خود را منتقل مي کند و اين گونه نيست که فقط در کنار خوشنويسي معنا يابد.

اين هنرمند با تأکيد بر ضرورت تعامل ميان انجمن خوشنويسي وهنرهاي تجسمي و گسترش دامنه فعاليت ها اظهار مي کند: برگزاري دوره هاي آموزشي با دعوت از استادان برجسته و حتي ارائه آثار هنرمندان بزرگ مي تواند در اين حوزه بسيار اثرگذار باشد.

وي به فعاليت خوب هنرمندان تذهيب کار در استان هاي ديگر اشاره مي کند و اين امر را ناشي از حمايت متوليان حوزه فرهنگ و هنر ديني مي داند.

وي وجود نمايشگاه هاي قرآن را زمينه مناسبي براي عرضه اين هنر ديني عنوان مي کند و مي افزايد: از اين ظرفيت در چنين نمايشگاه هايي در استان کمتر بهره گرفته مي شود.

" وليان" مي گويد: خوشبختانه در خراسان شمالي اطلاع رساني در رابطه با نمايشگاه، مسابقات و جشنواره هاي هنري مناسب است اما از آن جايي که آثار ارائه شده در نمايشگاه ها بازگردانده نمي شود دانشجويان هنرمند، رغبت چنداني براي حضور در اين عرصه از خود نشان نمي دهند .


در پایان از دوستان عزیز و به خصوص جناب استاد سیدی زاده که هماهنگی های لازم را جهت انجام این مصاحبه انجام دادند کمال تشکر را دارم .

نمونه کار تذهیب

سلام دوستان به اصرار زیاد بعضی از دوستان عزیزم چند نمونه از کارهای تذهیبم رو براتون گذاشتم , امیدوارم به دلتون بشینه . . . 

فعلا . . .





 

 





 

 

انتظار . . .

در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری


همه چیز از احساست پیداست ، در این لحظه های نفسگیر ، 


چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار

و این دل عاشق من ، همیشه بهانه میگیرد از من ...

 

بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را،

 

تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را


در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ، جز یک دل بهانه گیر

باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ، 

عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته...

به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ، 

تنها جای تو در کنارم خالیست ، 

به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ، 

تنها درد من در این شبها ، تنهاییست 

به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ، 

در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام

 

کجا بیایم که تو باشی؟

 

کجا بروم که تو را ببینم ؟

 

کجا بنشینم که تو هم بیایی؟

 

دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی ، 

 

همیشه در قلبم میمانی 

 

اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟

 

لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم را چه کنم؟ 

 

تو بگو اشکهایم را چه کنم؟

 

انتظار ، انتظار ، این انتظار سخت را چه کنم؟


فرقی ندارد برایم دیگر ، مهم این است که تو هستی ،

 

مهم این است که همیشه و همه جا مال من هستی


اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم ، 

تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی ، 

 

اگر من با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم ،

 

تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی


اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام ،

 

تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را

 

پاک میکنی  . . .

 

از اردیبهشت متولد شدم

 

دستهایم را بالا می برم

شب آرزوهای ارغوانی ست

و آرزویی جز آرزو داشتن ندارم

. . . و امروز که اردیبهشت تمام خودش را توی وجودم ریخته

از اردیبهشت

متولد شدم 

برای دوباره عاشق شدن

مست شدن

دیوانه شدن

بی قرار شدن

این قاعده ی هر سال من است

حس غریب روئیدن دارم

و اگر تو دل بدهی می شوم یک اردیبهشتی عاشق 

از همان هایی که همه آرزوی داشتنش را دارند

و من باز اردیبهشتی هستم

و اردیبهشت هایی که شاید انتظارم را می کشند  . . .

 

تولدم مبارک . . .

 

لحظه ای درنگ . . .

 هيچ باراني نیست 

رنگ گل نيست به صحرا و اگر رنگي هست 

رنگ درد است كه بنشانده زنان را در اشك 

رنگ خونست كه كرده ست زمين را گلرنگ 

چه بهاريست؟ كه گلها همه داغ 

چه بهاريست؟ كه سَرها همه مَنگ 

چه بهاريست؟ كه جانها همه درد 

چه بهاريست؟ كه دلها همه تنگ 

چه بهاريست؟ كه دلها همه تنگ . . .


 عازم سفر کربلا هستم

حلالم کنین . . .

آویزان در عشق مانده ام


با کسی که دستانش پر از گلهای خاکستری است


که دارد می رسد به سیاه


دارد زجر می کشد از سفیدی موهایم


و تو که این چنین از چشمانم می گریزی


لبهایت را جا گذاشته ای


در این زمستان بدون برف !

 

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
عشق را در کجای دلم  .....
پنهان کرده ای که  :
هیچ دستی به آن نمیرسد
 !


به قول استاد عزیزم :

 

سعی کن احساساتت رو بذاری کنار

 

وگرنه مجبوری کل روزهات رو به مردم و حرفهاشون فکر کنی

 

در صورتی که اونها همچین کاری رو نمی کنن !

. . . باران اردیبهشتی !

 

خاطرم هست كلامت :

 

چه كسي مي تواند ترديد داشته باشد

 

كه به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده اي

 

زيرا ديدگان طوفانيت از ابرهاي باراني هم سياه ترند !

 

اين روزها هر كه حالم را مي پرسد مي گويم " رو به راهم "

 

اما آنها نمي دانند رو به راهي هستم كه تو رفتي . . .

 

. . . و چقدر دلم بركت باران مي خواهد

 

در اين روزهاي آخر

 

اردي " بهشت " ! ! !

 

تولدم مبارك

عشق مستانه . . .

 

عشق راستین , پاک و حقیقی است .

 

از خویشتن فارغ است .

 

یعنی از ترس ,

 

رها ,

 

بدون چشمداشت یا اندکی توقع ,

 

بدون نفرت ,

 

خود را بر محبوب فرو می بارد . . .

 

شادمانیش در بخشیدن است نه ستاندن !

 

فارغ از خویشتن ,

 

یعنی عشقی عاری از خودخواهی و انتظار یعنی آزاد و رها . . .

 

بی نیاز از هرگونه طلب یا انتظار . . .

 

آدمی که در مهر و محبت خود , غاصب و خودخواه یا ترسو است

 

قهراَ آن چه را که دوست می دارد از دست می دهد .

 

حسد , بزرگترین دشمن عشق است .

 

محال است آدم بتواند چیزی بدست آورد که خود هرگز نبخشیده است .

 

عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی . . .

 

قانون معنویت حکم می کند که بنا به حق الهی

 

اگر چیزی یا کسی از آن تو باشد

 

نمی توانی آن را از دست بدهی

 

اگر نه همطرازش را به دست خواهی آورد .

 

به برکت خدایی که در دل من است هر آنچه آدمی بر زبان آورد

 

همان را به سوی خود جذب خواهد کرد .

 

گذشته و آینده سارقان زمان هستند .

 

انسان باید گذشته را متبرک کند

 

 و اگر گذشته او را در اسارت نگه می دارد

 

آن را به فراموشی بسپارد . . .

 

 در ذهن الهی , جدایی وجود ندارد

 

پس من نمی توانم از عشق و موهبتی که حق الهی من است

 

 جدا شوم . . .

 

مرا تصدیق کنی یا انکار

 

مرا سرآغاز بپنداری یا پایان

 

من در پایان پایان ها فرو نمی روم

 

مرا بشنوی یا نه

 

مرا جستجو کنی یا نکنی

 

من آدم خداحافظی همیشگی نیستم

 

به سوی تو باز می گردم

 

پس عاشق مست مستانه  میمانم . . .

 

تا خدا رهایم کند از عشق !

 

دلم به حال عشق می سوزد

 

چرا که سال هاست کسی را عاشق ندیدم

 

جز خودم و خدایم . . . ! ! !

گذران روزها . . .

 

 

تکرار شوید در من

 

 

روزهای عاشقی که ملزم به سکوت هستید

 

 

در برابر عشق ! ! !

 

 

تولدم مبارک . . .

 

هفت سین

یادمان باشد

 

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت

 

از یاد من و تو برود . . .

 


کسی که مایه شادی من می شود خودم هستم نه تو

 

نه به دلیل آنکه تو موقت و زودگذر هستی

 

بلکه به این سبب که تو از من انتظار داری آنچه نیستم باشم

 

من وقتی تغییر می کنم خوشحالیم از بین می رود

 

و تو می خواهی

 

                        من تغییر کنم

 

صرفا برای آنکه خودخواهی تو را ارضا کنم

 

باز هم نمی توانم احساس خشنودی کنم

 

وقتی از من انتقاد می کنی

 

                        که چرا مثل تو فکر نمی کنم

 

و یا چرا دنیا را مثل تو نمی بینم

 

تو مرا سرکش می خوانی

 

و هرگاه مخالف عقاید تو سخنی بر زبان می آورم

 

بر من شورش می کنی

 

نمی خواهم ذهن تو را قالب گیری کنم

 

چون می دانم تو با چه سختی ,

 

کوشش داری «خود»ت باشی

 

پس به تو اجازه نمی دهم به من بگویی چگونه باشم

 

زیرا تصمیم دارم «خودم» باشم

 

تو گفتی که من آدم صاف و روشنی هستم

 

و به راحتی فراموش می شوم

 

پس چرا می کوشی سررشته ی زندگی مرا به دست گیری ؟ !

 

صرفا برای اینکه به خودت ثابت کنی کسی هستی . . .

 

نا پیدای من

 

نمک شدی بر زخم عشقم

 

این روزها سوزش قلبم را احساس می کنم

 

قلبم عجیب می سوزد

 

و من سوختم

 

باورم این بود بعد از فنایی و رها شدن

 

برسم نزدیکی های معبود

 

دستم نمی رسد

 

دستان من کوتاهند

 

قدّم نمی رسد

 

باید

 

منتظر پروانه بمانم

 

 تا از سر انگشتانم بگیرد و من را بکشد سمت آسمان

 

اما پرواز پروانه ام را ندیدم

 

نگذاشتند نفس بکشد

 

در پیله خفه اش کردند

 

رهایم کنید

 

می خواهم به پیله ی خود برگردم

 

آنجا نور خدا انتظار مرا می کشد

 

اگر باشد . . .

 

. . .

 

. .

 

.

 

.

 

. .

 

. . .

 

پس

 

من میروم به سوی نور . . . !

 

به دنبالم نیایید ! ! ! ! ! ! !

  

پشت سر هر معشوق . . .

 پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است . . . ! ! !

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است

بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است

 که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

 پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است . . .

 اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

 اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

 خدا چندان کاری به کارت ندارد

 اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند

و می گذارد که شادمان باشی . . .

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

 و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی

 زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

 مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

 پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است . . .

 و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

 تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

 و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

 و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

 خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

 و معشوقت را درهم می کوبد . . . !

 معشوقت ، هر کس که باشد

 و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

 معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

 و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

 ناامیدی ازاینجا و آنجا

 ناامیدی از این کس و آن کس

 ناامیدی از این چیز و آن چیز

 تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

 و برآنی که شکست خورده ای

 و خیال می کنی که آن همه شور

 و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای

 اما خوب که نگاه کنی

 می بینی حتی قطره ای از عشقت

 حتی قطره ای هم هدر نرفته است

 خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

 خدا به تو می گوید :

 مگر نمی دانستی

 که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است . . . ؟ !

 تو برای من بود که این همه راه آمده ای

 و برای من بود که این همه رنج برده ای

 و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

 پس به پاس این . . .

 قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

 و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم .

 و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند

 فردا اما تو باز عاشق می شوی . . .

 تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

 تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

 راستی  :

 اما چه زیباست

 و چه باشکوه و چه شورانگیز

 که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است . . .  ! ! !

 

عرفان نظرآهاری

 

یلدای بی او . . .

  آنگاه که ضربه های تیشه ی زندگی را بر ریشه های آرزوهایت

 احساس می کنی

به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها

از شکستن قلب ستاره هاست . . .

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم . . .

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم . . .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم . . .

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم . . .

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم . . .

دکتر شریعتی

 

خدایا نگاهم کن

 

نگاهت را دوست دارم . . .

فاصله یعنی من و تو !

يادم مي آيد دوستي به من گفت :

آزاد باش

رهاتر از رها باش

سرشار از آرامش باش

مثل نفس

مثل پرنده آزاد باش

يادم رفت از او بپرسم كدام يك مهمتر است ؟ !

پرنده

آزاد باش . . .

اگر ما به هم نرسيديم به او بگو

براي ماهي

پرواز تعريف ديگري دارد !

و باز دل اين ماهي كوچك هواي پرواز را كرده

كاش مي توانستم پرواز كنم تا سرزمين عاشقان

تا صحرا

صحراي عرفات . . .

امروز كه آنجا همه جمع شده اند و من نيز اينجا فارغ از اين دنيا

 زمزمه كنان مرور مي كنم نيايش دل را

اما با اين دستهاي كوچك

 يعني بالهاي كوچك من

 و نفسي كه نايي ندارد از دوري عشق و فاصله !

و اين فاصله انگار همين نزديكي هاست . . .

اصلا فاصله يعني من و تو !

باران كه نمي بارد

سيبي براي عشقي چيده نمي شود

به روي عاشق لبخندي زده نمي شود

زمين پر از دردهاي سبز است مثل دردهاي قلب سبز من !

با اين حال حرفم همان بود كه خواندي

اين زمين بدون عشق واقعا جاي غير قابل تحملي است

فقط با لبخند توست كه زمين قابل تحمل مي شود

پس بخند معشوق من

بخند . . .

 

پروانه ی من . . .

 

 

یادش بخیر پروانه !

 

به تمنای تو

 

پریدم تا فاصله ی آسمانی ات . . .

 

بوی چمدان گرفته بودم , بوی سفر

 

بوی رفتن , بوی رسیدن

 

اندرون خانه ام ابر بود و بیرون آفتاب

 

در انتظار پرنده تر شدن بودم

 

انکار نمی کنم حقیقت دوست داشتن را

 

اما حالا که پر زدم و به آسمان رسیدم و رها شدم

 

پس چرا

 

 او را خبر ز من نیست ؟ ؟ ؟

 

توی این فرض محال انتظارش را می کشم

 

انتظار آن کسی که به ستاره ها نزدیک است

 

می خواهم زودتر بیاید !

 

می خواهم

 

بارانی از ستاره می خواهم که خیسم کند . . .